بادکنک
هفته پیش رفته بودیم بازار و اولین بهانه محیا خانوم خرید بادکنک بود. به محض اینکه بادکنک فروش رو دید چنان دادوبیدادی راه انداخت که نگو . مام یه خوشگلشو براش خریدیم. عسلم خیلی ذوق زده شده بود. ...
نویسنده :
مامان جونی وباباجونی
23:48
دخمل خوشگل و مرتب بابا
میای با من خاله بازی کنی؟؟؟؟؟؟
میخوام واسه بابایی یه آشی بپزم که انگشتاشم بخوره ...
نویسنده :
مامان جونی وباباجونی
23:46
محیا به همراه عروسکهاش تو خونه عزیزجونش
اینم هنرنمائی دختر گلم
چیه بابا یاد گرفتم رو پای خودم وایستم ...
نویسنده :
مامان جونی وباباجونی
23:44
مرواریدهای محیا جونی
دلتنگیهای بچگی
محیا دلش واسه روروئکش تنگ شده بود،مامان آوردمش که بشینه توشو راه بره،ولی راه رفتن باروروئک یادت رفته بود،آخه خیلی وقت بود که دیگه سوارش نشده بودی عزیزم دیگه بزرگ شدی دخترنازم ...
نویسنده :
مامان جونی وباباجونی
23:46











