محیا جونیمحیا جونی، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 29 روز سن داره

محیا نازنازی

اتفاقات بد

چند روزی بود چون هوا گرم شده بود بخاریامون خاموش بود،بخاری بیچاره از دست محیا عاصی بود،همش کنارشون نشسته بود بهشون دست میزد باهاشون ور میرفت خلاصه کلی روشون مهندسی میکرد،دیشب کاری داشتم (10/2/93) واسه چند دقیقه بخاریو روشن کردم چند باری اومد دست بزنه بهش اجازه ندادم،تا اینکه کارم تموم شد رفتم تو آشپزخونه که چشمتون روز بد نبینه،دست زدن به بخاری همانا و گریه کردن محیا همانا،واااای بچم کلی گریه کرد، سریع دستشو بردم زیر آب سرد بعدش خمیر دندون زدم بازم کلی گریه کرد،بمیرم الهی خلاصه یه ذره شیر بهش دادم یه خورده باهاش بازی کردیم تا کم کم یادش رفت آخر شبم نگاه کردم خدارو شکر تاول نزده بود فقط قرمز شده بود. شیطونیه دیگه ای که ک...
11 ارديبهشت 1393

اتفاقات شیرین 14 و15 ماهگی

اتفاق خوب اینه  که دختر طلا بابایی شده،تا الان همش به من میچسبید همش مامانو مامان،ولی چند وقتیه که بابایی از سر کارکه میاد میره گردنشو میگیره و بغلش میکنه،هرجا که بابا هست محیام اونجاست. یاد گرفته بابا میگه،ازش بپرسیم محیا چی بخوره م م میگه،د د گفتنو یاد گرفته البته یه خورده تنبل تشریف داره،کلمه  نه  رو قبلا یاد گرفته بود،ازش میپرسم محیا بخوابه اینقد قشنگ نه میگه. ​ بغل کردنو یاد گرفته مامانیو باباییو محکم بغل میکنه،عروسکای پت و مت شو بغل میکنه اونارو تکون میده انگار میخواد اونارو بخوابونه.راستی داشت یادم میرفت تازگیا یه دستمال بر میداره گازو میز عسلی و حتی کمد دیواری رو پاک میکنه البته به شیوه خودش،  تو...
8 ارديبهشت 1393

برای تو

حس مادری زیباترین حس دنیاست حالا که هستی ..... کنارمی روز هام باتو شب و شب هام با تو روز میشه من هر ثانیه این حس را درک میکنم، محیای نازم خیلی کوتاه میگم دوستت دارم دختر نازم اما بدون که هیجوقت از دوست داشتنت کوتاه نمیام ...
3 ارديبهشت 1393

عزیزدلم همیشه به خوشی و تفریح

آخرای فروردین با پدر جون ایناو آقاجون اینا رفتیم ییلاقات شهرمون،محیا اولین بارش بود که اونجا میرفت خدارو شکر هوام خیلی خوب بود،به دخترم خوش گذشت،به شیوه خودش واسمون نینای نینای میکرد، با حمایت های مادر جون کلی پفک خورد ...
3 ارديبهشت 1393

محیا کنار دریا

امسال همه چیز واسه محیا تازگی داره مثل دیدن دریا،چند روز پیش منو بابابی بردیمش کنار ساحل همین که موج دریا رو دید چنان ذوق کرد که میخواست بره تو آب یا وقتی به ماسه ها دست میزد با تعجب بهشون نگاه میکرد،عزیییییییز مامان خیلی دوست دارم ...
3 ارديبهشت 1393