اتفاق قشنگ
محیای عزیزم شما در تاریخ 25بهمن 92 یعنی در سن یک سالو یک ماهگی تونستی چندین قدم راه بری،مادر جون تو رو بین منو خودش نگه میداشت هی تشویقت میکردیم و تو انرژی میگرفتی و راه میرفتی،البته هی اینور و اونور میرفتی و بابایی مواظبت بود که نیفتی. قربون قدمات برم عزییییییییییییییزم ...
نویسنده :
مامان جونی وباباجونی
15:36
لجبازی
این هفته با ماماجون رفتیم خرید،شما هرجا اسباب بازی مخصوصا پت و مت میدیدی با انگشتت نشون میدادی و میخواستی، ماهم واسه اینکه دلتو نشکنیم بردیمت تا خودت انتخاب کنی و توام ی بسته حیوانات سوتی برداشتی و خوشحال شدی. ...
نویسنده :
مامان جونی وباباجونی
15:34
جدیدترین مکان شیطنت محیا
عسل مامان با اینکه چندتا دندون گیر داره، گیر داده به پایه بند رخت و لثشو با اون میخارونه. ...
نویسنده :
مامان جونی وباباجونی
23:57
عافیت باشه دخمل نازم
بادکنک
هفته پیش رفته بودیم بازار و اولین بهانه محیا خانوم خرید بادکنک بود. به محض اینکه بادکنک فروش رو دید چنان دادوبیدادی راه انداخت که نگو . مام یه خوشگلشو براش خریدیم. عسلم خیلی ذوق زده شده بود. ...
نویسنده :
مامان جونی وباباجونی
23:48
دخمل خوشگل و مرتب بابا
میای با من خاله بازی کنی؟؟؟؟؟؟
میخوام واسه بابایی یه آشی بپزم که انگشتاشم بخوره ...
نویسنده :
مامان جونی وباباجونی
23:46
محیا به همراه عروسکهاش تو خونه عزیزجونش
اینم هنرنمائی دختر گلم
چیه بابا یاد گرفتم رو پای خودم وایستم ...
نویسنده :
مامان جونی وباباجونی
23:44











