دلتنگیهای بچگی
محیا دلش واسه روروئکش تنگ شده بود،مامان آوردمش که بشینه توشو راه بره،ولی راه رفتن باروروئک یادت رفته بود،آخه خیلی وقت بود که دیگه سوارش نشده بودی عزیزم دیگه بزرگ شدی دخترنازم ...
نویسنده :
مامان جونی وباباجونی
23:46
محیای لپ قرمزی
فرااااااااار
وقتی ازدستی مامانی فرار میکنی میای تو اتاق خواب پشت کمد دیواری منتظر میشینی تامامان بیامو دالی کنی اااااای شیطون ...
نویسنده :
مامان جونی وباباجونی
9:26
محیای خسته
ا مروز ناهار خونه عزیز بودیم وتو صبح زود بیدارشده بودیو حسابی خسته بودی واسه همینم بعد ناهار زود خوابیدی،خوب بخوابی گلکم ...
نویسنده :
مامان جونی وباباجونی
9:26
آبمیوه خوردن محیا
دخترم عاشق آب هلو هست،نوش جونت عزیزم،وقتی آبمیوه رو میخوره تمام لبش رنگی میشه،ولی ازاونجایی که تمیزه بازبونش همه رو تمیز میکنه،الان مامانی نذاشتم آخه میخواستم ازت عکس بگیرم ...
نویسنده :
مامان جونی وباباجونی
9:21












