ما اومدیم
سلام دوست جونیا....امیدوارم حال همگی خوب باشه...چند وقتیه تنبل شدمو ب وبلاگ نمیام ولی تصمیم کبری گرفتم ک تنبلیو کنار بذارم
تو این چند ماه اتفاقات خوبو بدی واسمون پیش اومد..از خوبش شروع کنم...اردیبهشت 94 جشن عقد دختر عموی مامان بود ک رفتیم کرج و حسابی رقصیدیو قر دادی....تو مرداد سربازی دایی جون تموم شد(20 مرداد94) و یه نفس راحتی کشید دایی...وتفریحاتی بود ک میرفتیم..مثلا رفتیم امامزاده عبدااله شهر آمل ک خوش گذشت تاریخش یادم نیست ولی تو خرداد ماه بود....
اما بدش...آخرای شهریور مادر بزرگ بابایی فوت کرد...خدا رحمتش کنه...

واتفاق بد دیگه ام این بود...یکی از شبای تابستون رفتیم شامو کنار دریا بخوریم همه چیز خوب بود تا اینکه موقع اومدن تورو سوار ماشین کردیم که نری تو خیابون..ولی شما شیشه ماشینو پایین کشیدی و خودتو بیرون اوردی که با پیشونی افتادی رو آسفالت...وای لحظه وحشتناکی بود من فکر کردم که سرت شکسته ولی خدا بهمون رحم کرد و فقط خراش برداشت وکلی گریه کردی و اون وسط گریه میگفتی مامان کار بدی کردم سرم درد میکنه
مامان قربون شیرین زبونیات برم عشقم


17 مهرم ک تولد بابایی بودو ی کیک کوچک گرفتیم و رفتیم خونه مامان جون و نوش جان کردیم
وقتی بهت گفتم تولد باباست وقتی بابا از سر کار اومد خونه بهش گفتی تلبدت مبارک

عکسام بعدا میذارم الان از خواب بیدار شدی دیگه اجازه کاریو نمیدی



ما اومدیم 


