چند روزی بود چون هوا گرم شده بود بخاریامون خاموش بود،بخاری بیچاره از دست محیا عاصی بود،همش کنارشون نشسته بود بهشون دست میزد باهاشون ور میرفت خلاصه کلی روشون مهندسی میکرد،دیشب کاری داشتم (10/2/93) واسه چند دقیقه بخاریو روشن کردم چند باری اومد دست بزنه بهش اجازه ندادم،تا اینکه کارم تموم شد رفتم تو آشپزخونه که چشمتون روز بد نبینه،دست زدن به بخاری همانا و گریه کردن محیا همانا،واااای بچم کلی گریه کرد، سریع دستشو بردم زیر آب سرد بعدش خمیر دندون زدم بازم کلی گریه کرد،بمیرم الهی خلاصه یه ذره شیر بهش دادم یه خورده باهاش بازی کردیم تا کم کم یادش رفت آخر شبم نگاه کردم خدارو شکر تاول نزده بود فقط قرمز شده بود. شیطونیه دیگه ای که ک...